تبليغاتX
پـــ ـازلے تــنــهــ ــا

پـــ ـازلے تــنــهــ ــا
درزندگے زخم هایے ستــ کــه مثل خوره روح را آهسته درانزوا میخورد و میتراشد
قالب وبلاگ
باز رویش جوانها

نفس گرم زمین و

صدایی سم ستور باد پیمایش

که می آیدت ...

اما

من هنوز در آغاز فصل سردم 

نه بوسه ای که دمی بماسد

خاطری از فصل زیبایی

.

.

.

سلام یه مدت نبودم آخه سربازیم بازم یه مدت دیگه نیستم آخه فرداها هنوز سربازم

(( من سربازم .... پاسدارم.... پاس،دار خاک کوروش...))

دست گرم تک تک دوستای گلم رو میفشارم به اومید شادکامی شما




[ جمعه 1391/01/25 ] [ 4:21 ] [ فازلــ ]
من رفتم

می روم جایز نیست

------

خـــــــــــدایــا

آروم آروم هــــلم بده تا سر بخورم به ژرفایی که ...

خسته ام

از ...

خدایا رحمی کن و بگذار ، خاکم را به زمین پس دهم 

روحی اگر ماند ، تو ببر جهنم 

...

---------------

 یه مدت نیستم .

[ یکشنبه 1390/11/30 ] [ 17:14 ] [ فازلــ ]
نشانی از خودم

من زرین دشتیم ...

از پشت دیوار های پر نخوت شب ، از پس نخلهای سر به آسمان کشیده و بی رونق ...، همسو با رقص زرد گون شاخهای گندم ، در شبی تاریک که پر بود از زوزه های نیایش وار ستوران در انتظاری طولانی با سکوتی هولناک متولد شدم  ... با فریادی از ته دل ، پنجه در هم کرده بودم و با اشک و گریه آهنگ سور می نواختم . انگار از همان ابتدا می دانستم پا به چه جهان هولناکی نهاده ام که آنچنان داد می کشیدم .

شهــــــــــــرم ... گمشده در تاریخ ، پیچ خورده در پیچهای نا تمام دنیا ، در انتهای دشتها ، چسبیده به قامت کوهی بلندو سیخ ، محصور کوه ها و پا بند انسان ها ، انگار پرچ شده به ته کوه تا فرار نکند بسان زندانیانی که به پاهایشان زنجیر کشیده اند . نمـــاد شهرم نخل بود و خرما . البته نخل ها سالهاست که بی رمق شده اند  دگر شور و حال گذشته را ندارند شــاید عصیان کرده اند از بی مرامی ما آدمیان بی معرفت ، نام شهر را به جای نمادش از دشتهای بی آب و علفش گرفتیم ، دشت های زرد فصل گندم را به قرن ها ریشه ترجیح دادیم ، شاید هم اینطور نباشد ، البته باید گاه گاهی به درد و دلشان گوش داد .

                     با تشکر ... فازل

(شاید ادامه دادم)

[ شنبه 1390/11/22 ] [ 22:45 ] [ فازلــ ]
کفاره شرابخواریهای بحساب درمیان رندان مخمور نشستن است .
این محنتی که می کشم ازتنگی قفس

کفران نعمتیست که در باغ کرده ام


[ پنجشنبه 1390/11/13 ] [ 16:2 ] [ فازلــ ]


در اينجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندين حجره،

در هر حجره چندين مرد

در زنجير...

 

از اين زنجيريان،

يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني

به ضرب دشنه اي کشته است.

 

از اين مردان،

يکي، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خودرا،

بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد

آغشته است.

 

از اينان، چند کس،

در خلوت يک روز باران ريز،

بر راه ربا خواري نشسته اند

کساني، در سکوت کوچه،

از ديوار کوتاهي به روي بام جستند

کساني، نيم شب،

در گورهاي تازه،

دندان طلاي مردگان را مي شکسته اند.

 

من اما هيچ کس را

در شبي تاريک و توفاني نکشتم

من اما راه بر مردي ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم .

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندين حجره،

در هر حجره چندين مرد در زنجير...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني

که مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني

که در رويايشان هر شب زني

در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد.

 

من اما در زنان چيزي نمي يابم

- گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار روياهاي خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني

که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند،

با چيزي ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند،

شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاک سرد پست...

 

جرم اين است

جرم اين است


[ چهارشنبه 1390/11/12 ] [ 2:45 ] [ فازلــ ]

---

---

---

---

[ یکشنبه 1390/11/09 ] [ 23:3 ] [ فازلــ ]


 آموخته ام با پول میتوان خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه،

مقام خريدولي احترام نه، کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه،خانه خریدولی زندگی نه

و بالاخره ، مي توان قلب خرید ، ولی عشق را نه .

آموخته ام ... که تنها کسي،  که مرا، در زندگي شاد مي کند کسي است که به من می گوید :تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است .

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

 
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم، دعا کنم


آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظاردارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي باشیم به دور از جدی بودن

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است برا ی گرفتن دست او ، و قلبي است براي فهميدن وي.


آموخته ام ... که راه رفتن  در ،کنارپدرم،  در یک شب تابستانی، در کودکی، شگفت انگیز ترین چیز در بزرگسالی است.


آموخته ام ...که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم  سریعترحرکت مي کند


آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد


آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند


آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم. مي توانم همه چيز را یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را، تغیر نمی دهد


آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان


آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم، انتظار لبخندي جدي، از سوي ما را دارد


آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشویم


آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده  ما را تصاحب خواهد رد.

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم، يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم و


آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد



[ شنبه 1390/11/08 ] [ 16:44 ] [ فازلــ ]
                                                                        بــــــــــودن

                                                                                یا

                                                                        نبــــــــودن

                                                                بحث در این نیستــــ

                                                          وسوسه اینستــــــــــــــــــــــــ......


 

[ پنجشنبه 1390/11/06 ] [ 14:31 ] [ فازلــ ]
                                          هـــرگز از مرگـــ نهراسیـــــــده امـــ.

                                                     اگرچـــــه دستانشـــ..

                                         از ابتـــذال شکننــــــــــــده تر استـــــــــ!!...


                 

[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 19:30 ] [ فازلــ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

شاخه با ریشه ے خود حس غریبے دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبے دارد
غنچه شوقے به شکوفا شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبے دارد
خاک کم آب شده مثل کویرے تشنه
شاید از جاے دگر مزرعه شیبے دارد
امکانات وب
-- --

--
-- -- ---

فال حافظ


---

آمار سایت

---


--

-- ----